پرنیان ماه

پرنیان ماه


منزل
تماس
 

شنبه ٧ دی ،۱۳۸٧

 

 

 

شاید  نشه همیشه یه حرفی زد که تازه باشه . دیگه مدتهاست به خونه وبلاگیم سر نزدم . مثل اینکه همه حرفهام تموم شده. کهنه و تکراری و قدیمی

خیلی چیزها در زندگی اتفاق می افته که در عین اینکه خیلی مهمه  ولی هیچ واژه و کلامی نمی تونه توصیف و بیانش کنه . در این مدت خیلی چیزها برام اتفاق افتاد که تنها یک سکوت عمیق برازنده اونهاست . خیلی وقتها هیچی نمی شه گفت . نه اظهار نظری نه قضاوتی  نه حرفی

پس بهتره در این مواقع فقط با ضربانهای نبضت منتظر بمونی . اگه مچ دستت رو بگیری  می فهمی چطوری تند تند می زنه

 
 

پرنیان ماه : ۱٢:٢٩ ‎ب.ظ

 

جمعه ٢٧ اردیبهشت ،۱۳۸٧

 

معمای درون

 

قلب من

چه بیقراری و پر شتاب !

آنچنان کوبنده بر دیوار سینه می کوبی که هراس از آن دارم که لحظه ای گوش سپارمت .

چگونه خسته نمی شوی از این همه هیاهو ؟

در تمامی لحظات می خواهی حضور بی حضور مرا گوشزد کنی ؟

ای بیقرارم !

آری تو هــستی .. اما بدان تنهــایــــی

بی من !

تو با لحظات هم آغوشی و من بی تو با خیالات و اوهام پوچ خود

نمی دانم  شاید هم درون رویای من باشی اما نه از خون و گوشتی تپنده

حتم دارم به روزی که از این همه تلاطم خالی می شوی و در سینه آرام خواهی گرفت و مرا با تمام خیالات و اوهام خود تنها می گذاری .

ای رفیق نیمه راه

ای تپنده

ای عشق

با همه اوصاف ، دوستت دارم

بی روح تو خون هستی در رگ عشق جاری نیست

ای معمای درون!

بی حضور روح سبزت تمامی قلبهای تپنده عالم  تنها نامی بی روح از دل را به یدک می کشند و هیچ نیستند و نیستند و نیستند .  

 
 

پرنیان ماه : ٥:٢۳ ‎ب.ظ

 

جمعه ٢٠ اردیبهشت ،۱۳۸٧

 

عاشقانه زیبا از شاملو

 

 

دوستت می دارم بی آنکه بخواهمت !

 سالگشتگی ست این

که به خود در پیچی ابروار

بغّری بی آنکه بباری؟

سالگشتگی ست این

که بخواهیَش

بی اینکه بفشاریَش؟

سالگشتگی ست این؟

خواستنش

تمنای هر رگ

بی آنکه در میان باشد

خواهشی حتی؟

نهایت عاشقی ست این؟

آن وعده دیدارِ در فراسویِ پیکرهاست ؟ 

 
 

پرنیان ماه : ۱۱:٥۳ ‎ق.ظ

 

دوشنبه ۱٩ فروردین ،۱۳۸٧

 

"دختر عمو مهناز "

 

وقتی نگاهش می کردم بی وقفه غم سنگینی در چشمهایش موج می زد . می دانستم دلیل این همه درد و رنج را اما وسعت و شدتش هرگز برای من احساس کردنی نیست چرا که او یک مادر داغدار است و من ...  پس از آن ماجرا رقیق شده بود خیلی رقیق . حلقه های اشک را گاهی در چشمانش می دیدم اما بر روی گونه هایش فرو نمی ریخت . شاید می ترسیدند هر لحظه فرو بریزند چون آنگونه از دید دیگران نامفهوم می نمود .

دختر عمو مهناز را چند سالی بود ندیده بودم اما همیشه دوستش داشتم . عید امسال که آمدند خانه مان وسعت محبتش برایم بیشتر قابل لمس بود . نگاهم می کرد ، عمیق و دوست داشتنی . نمی دانستم دلیل این همه عشق درون چشمهایش چیست . هان یادم رفت ، گفته بودم رقیق شده بود  خیلی رقیق . از زمانیکه محمد حسین ، پسر زیبا روی 7 ساله اش را در اثر بیماری لوسمی از دست داده بود . درد است ، دردی عمیق و استخوان سوز آن هم برای یک مادر که هر روز شاهد بالا آوردن های خونی ، ادرار خونی و دردی وحشتناک که سراسر بدن را فرا می گیرد باشد . برایمان می گفت : محمد حسین را در صحن مطهر امام رضا (ع) در حال اغماء از دست داده و هرگز باورش نمی شده او زنده نمی ماند . می گفت راست است که هر چیزی را که بیشتر دوست بداری خدا آن را از تو خواهد گرفت . اکنون هم او را خواب می بیند چون مدیوم روحی قوی دارد . محمد آنجا خوشحال است خیلی خوشحال . دیگر اثری از درد و رنج در چهره اش دیده نمی شود ، تنها از غم مادر نگران است . مهناز وقتی داشت از او صحبت می کرد یک لحظه نگاهی به من کرد و گفت:« تو بوی عطری خوش احساس نمی کنی؟ من که هر وقت یادش می افتم انگار روحش به سراغم می آید همیشه بوی خوشی احساس می کنم».دلم از این همه دلتنگی اش می گیرد . خدایا تنها او را به تو می سپارم .

 
 

پرنیان ماه : ۸:٠٥ ‎ق.ظ

 

یکشنبه ٢۱ بهمن ،۱۳۸٦

 

« تماشاخانه »

 

در اين تماشاخانه بزرگ تئاتر با اين همه بازيگر توانا و هنرمند از آدم خوبها گرفته تا رل بدي ها ، مانده ام نقش كوتاهم را چگونه ايفا كنم ؟ اين نقشي كه خوبيها و بدي هايش با هم توأم است ، آيا مي تواند اثري ماندگار گردد؟ مقصود شهرت ومحبوبيت بازيگر نقش نيست چرا كه او نمي خواهد در ذهنها ساري و ماندگار باشد تنها نقش اوست كه بايد به خوبي ايفا گردد . به گفته مورا كامي :

 فقط تو مرا به يادت بسپار

آنگاه اگر همه دنيا هم فراموشم كنند ، باكيم نيست!

 
 

پرنیان ماه : ۱٢:٠٢ ‎ب.ظ

 

پنجشنبه ٢٩ آذر ،۱۳۸٦

 

« دمی با دوست ؛ دمی از دوست..»

 

از چه رو اينچنين محو و نمايان مي گردي ؟ از چه روست كه گاه مهربان و دمي نامهربان مي گردي ؟ گاه پس از در زدنهاي طولاني با لبخندي در را به سويم مي گشايي و مهربانانه مرا در آغوش مي فشاري و گاهی چنان  نامهربان به سويم نظر مي افكني كه هر چه دراين دنياست  را انگار به يكباره بر سرم آوار مي كنند . مگر هنوز هم باور نداري كه بي تو تنهايم؟ هيچ چيز و هيچكس با من نيست ...تمام دلخوشي هاي عالم به دمي نگاه نامهربانانه ات نمي ارزد .وقتی كه ديگر بي رمق از هرچه هست و نيست مي شوم به مانند راه گم كرده اي در بيابان كه تشنه و خاك آلود و مسكين است به سويم مي شتابي و دوباره اميد و مايه جاني تازه مي گردي . عزيزا جاني تازه بي تو به چه كارم آيد ؟؟ كه دوباره آن را صرف غفلت و بي خردي كنم؟ من از خود به ستوه آمدم از چه روست كه اينچنين صبوري مي كني؟ در تمام لحظات پرسش و پاســــــــخ بيتي از حافظ را به يادم  مي اندازي و تنها همين پاسخ را مي دهي و ديگر هيچ :

 به جان دوست كه غم پرده بر شما ندرد      گر اعتماد به الطاف كار ساز كنيد . 

 
 

پرنیان ماه : ٦:٥٢ ‎ب.ظ

 

یکشنبه ٢٥ آذر ،۱۳۸٦

 

« افق روشن»

 

روزي ما دوباره كبوترهايمان را پيدا خواهيم كرد

و مهرباني دست زيبايي را خواهد گرفت

روزي كه كمترين سرود بوسه است

و هر انسان براي هر انسان برادري است

روزي كه ديگر درهاي خانه شان را نمي بندند

قفل، افسانه ايست

و قلب ، براي زندگي بس است

روزي كه معناي هر سخن دوست داشتن است

تا تو به خاطر آخرين حرف دنبال سخن نگردي

روزي كه آهنگ هر حرف ،زندگي ست

تا من به خاطر آخرين شعر،رنج جست و جوي قافيه نبرم

روزي كه هر لب ترانه ايست

تا كمترين سرود بوسه باشد

روزي كه تو بيايي ، براي هميشه بيايي

و مهرباني با زيبايي يكسان شود

روزي كه ما دوباره براي كبوترهايمان دانه بريزيم

و من آن روز را انتظار مي كشم

حتي روزي كه ديگر نباشم!

 

« شاملو»

 

 
 

پرنیان ماه : ۱۱:٥٢ ‎ق.ظ

 

یکشنبه ٢٩ مهر ،۱۳۸٦

 

« قضاوت نهايي»

 

1-     كار خوبي را كه امروز مي كني ، مردم فردا فراموش مي كنند. در هر صورت كار خوب را انجام بده!

2-     اگر آدم موفقي هستي، حتماً چند دوست ناباب پيدا مي كني و چند دشمن خوب. در هر صورت فرد موفقي باش!

3-     اگر آدم مهرباني هستي، ممكن است مردم تورا متهم به خود نمايي و انگيزه هاي سودجويانه كنند. در هر صورت آدم مهرباني باش!

4-     آنچه را كه تو طي سالها مي سازي ، ممكن است كسي يك شبه ويرانش كند. در هر صورت بساز!

5-     اگر صادق و رو راست هستي ،ممكن است مردم فريبت دهند. در هر صورت صادق و رو راست باش!

6-     بهترين چيزي را كه داري، به دنيا بده. تازه شايد بگويند هنوز كم است. در هر صورت، بهترين چيزي را كه داري ، بده!

7-     اگر آسايش و شادي يافته اي،ممكن است به تو حسادت كنند. در هر صورت شاد باش!

8-     مي بيني كه قضاوت نهايي، بين تو و خدا صورت مي گيرد. قضاوت نهايي هرگز بين تو و مردم نخواهد بود!

 
 

پرنیان ماه : ۸:٢۱ ‎ق.ظ

 

شنبه ۱٧ شهریور ،۱۳۸٦

 

« دليل بودن تو »

 

هر كسي دوتاست

و خدا يكي بود

و يكي چگونه مي توانست باشد؟

هر كسي به اندازه اي كه احساسش مي كنند ،هست

و خدا كسي كه احساسش كند نداشت.

عظمت ها همواره در جستجوي چشمي است كه آن را ببيند

خوبي ها همواره نگران كه آن را بفهمند

و زيبايي تشنه دلي است كه به او عشق ورزد

و قدرت نيازمند كسي است كه در برابرش رام گردد

و غرور در جستجوي غروري است كه آن را بشكند

و خدا عظيم بود و خوب و زيبا و پر اقتدار و مغرور

اما كسي را نداشت..

و خدا آفريدگار بود

و چگونه مي توانست نيافريند

زمين را گسترد و آسمانها را بر كشيد

و خدا يكي بود و جز خدا هيچ نبود

و با نبودن چگونه توانستن بود ؟

و خدا بود و با او عدم بود

و عدم گوشي نداشت

حرفهايي ايست براي گفتن كه اگر گوش نبود، نمي گوئيم

و حرفهايي ايست براي نگفتن

حرفهاي خوب و بزرگ و رويايي همين هايند

و سرمايه هر كسي به اندازه حرفهايي است كه براي نگفتن دارد..

و خدا براي نگفتن حرفهاي بسيار داشت

درونش از آنها سرشاربود

و عدم چگونه مي توانست مخاطب او باشد؟

و خدا بود و عدم

و جز خدا هيچ نبود

در نبودن نتوانستن بود

با نبودن،نتوان بودن

و خدا تنها بود

هر كسي گمشده اي دارد و خدا گمشده اي داشت..

 

« بر گرفته از وبلاگ ياس كبود»

 
 

پرنیان ماه : ٩:٥٠ ‎ب.ظ

 

جمعه ۱٩ امرداد ،۱۳۸٦

 

« آن دخترك خندان »

 

امروز كه تصميم گرفتم بعد از مدتها اتاقم را ساماني دهم در حال جا به جا كردن البسه عكسي از لاي يكي از آلبومهاي قديمي افتاد كه خاطراتي را برايم زنده كرد . گر چه مشغله هاي هر روزه مانع از آن مي شود كه بخواهيم هميشه آن روزهاي به جا مانده از گذشته را به ياد آوريم ولي گاهي نشانه اي پيدا مي شود و شما را با خودش همراه آن روزها مي كند .
نگاه معصوم دخترك خندان در عكسي قديمي لبخند را براي لحظاتي در چهره ام نشاند . موهاي تا بناگوش كوتاه كرده با آن گوشواره هاي حلقه اي و دستان كوچكي كه نيمي از صورت خندانش را پوشانده بود با پاهاي برهنه كه در پشت سر تصويري از تپه شني قديمي هم ديده مي شد كه گاهي از روزها سوار بر دوچرخه همراه برادرم به آنجا مي رفتيم و من براي تسلط بيشتر در تپه پيمايي پا برهنه از آن بالا مي رفتم و ساعتي را در آن بالا خالي از قيل و قال شهر سپري مي كردم . بيشتر عكسهاي كودكي ام خالي از نظم و آراستگي متعارف ديده مي شود ، با همان لباسها و سر و صورت خاكي و چشماني پر از شيطنت هاي كودكانه، و من هر از گاهي دلم براي تپه شني قديمي كه حالا جزء مصالح ساختمانها شده و آن دخترك خندان تنگ مي شود .

 
 

پرنیان ماه : ٥:۱۸ ‎ب.ظ

 

 
پرنیان ماه



نویسندگان
پرنیان ماه


آرشیو وبلاگ
دی ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
بهمن ۸٦
آذر ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥
اردیبهشت ۸٥

لینک دوستان
انديشه های يک مغز کوچک
چشم انتظار
6 كي من و دوست نداره
رز سياه
خيلي دوستت دارم ..
سهراب سپهری
فروغ فرخزاد
دختر جادويی
من كه مي خوام شاد باشم شما رو نمي دونم
حسين پناهی
باشت و کوه خامی
سيب آبی
شعرواره
معمار خونه
زمان سفر
عشق هنر معماري
براي خداحافظي خيلي دير بود !
نجواي آسمان
کلبه
پا برهنه تا ماه
خيلي سخته كه نخوانت ولي باز عاشق بموني
غم تنهايي
غبار آبی
گل و خار
زیگورات
با تو قصه ها زیباترین شدند
کارگاه نمدمالی
تنها پناه من
وبلاگ فارسی
پرشين وبلاگ
ليست وبلاگ هاي فارسي
قالب وبلاگ
اخبار ايران
اخبار ICT
تفريحات اينترنتي
تالارهاي گفتگو
خرید اینترنتی
طرفداران پرشین بلاگ

خروجی وبلاگ
feed

پشتيباني
وبلاگ فارسی

 
[ منزل | قديما | تماس ]